تبليغاتX
همراه دخترم آیدا






















همراه دخترم آیدا

طعم خوش زندگی

این پست رو برای این مینویسم که یاد این روزهای آبی رنگ در آینده فراموش نشه . این روزها زندگی آیدا بواسطه یه مشت کوتوله آبی رنگ بنام اسمورفها رنگ جدیدی پیدا کرده .

 

 

اسمورفها کوتوله های آبی رنگی هستن که همراه پدربزرگشون تو خونه های قارچی و دهکده اسمورفی زندگی میکنن . این وسط یه جادوگر بدجنس بنام گارگامل هم هست که همیشه دنبال اسمورفهاست برای اینکه از خوردنشون لذت میبره و میتونه انرژی جادویی از اسمورفها تولید بکنه !!! البته تا الان موفق به خوردنشون نشده !

جهت اطلاع بگم که شبکه ماهواره ای پی ام سی هر روز ساعت ۳ و ۶ بعدازظهر کارتون اسمورفها رو به زبان فارسی پخش میکنه البته بماند که دوبله فارسی تعریفی نداره و گاهی هم باعث تعجب من میشه ! باید ببینیند و بشنوید تا متوجه بشین . آیدا که به زبان فارسی اکتفا نمیکنه و شبکه های کارتون نت ورک همین برنامه رو به زبان ترکی ٬ عربی ٬ انگلیسی هم پخش میکنه .

جدیدا فیلم اسمورفها هم به زبان فارسی دوبله شده که خیلی هم جذابه ...

عروسک هم که حتما میدونین دیگه تا یه چیزی مد میشه انواع عروسک های نرم و سفت و کوچیک و بزرگ و مدل تخم مرغ شانسی و مجسمه و .... خلاصه همه جوره تو اسباب بازی ها موجود است .

 

میبینین چه زندگی آبی رنگی داریم !

اوه اوه یادم رفته بود : نقاشی آیدا که درباره همین موجوداته . اون نقاشی بزرگ گارگامل و موجود کوچولوی آبی کنارش هم یکی از اسمورفها ...

 

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 10:33 توسط مامانی| |

برای دوست عزیزی که از شنل آیدا عکس بهتری خواسته بود باید بگم که متاسفانه من اینجا دوربین ندارم و عکسها رو با موبایل میگیرم . اما فکر کنم این عکس بهتر باشه . البته فکر نکنین که الان آیدا کلی کیف کرده که این کلاه و شنل رو تن کرده و لبخند زده و عکس گرفته ها ... نه کاملا برعکس آیدا اصلا از کلاه و شنل خوشش نیومده و هر بار هم با کلی منت راضی شده که تن کنه و من اندازه اش رو چک کنم یا عکس بگیرم . حالا موندم با این کلاه و شنل چه بکنم :(

برای این کلاه و شنل سایز آیدا یا سایز ۴ سال حدودا ۴ کاموای ۱۰۰ گرمی استفاده شده که من از کلاف سه رنگ استفاده کردم که خود کاموا صورتی و سفید بود و وقتی که بافته شد بنظر راه راه اومد و همه تصور کردن که من کلافهای جداگانه ای استفاده کردم .

برای کلاه الگو نداشتم و خیلی بافتم و شکافتم تا بلاخره تونستم شکل کلاه رو دربیارم اما مدلش رو از اینترنت پیدا کردم که متاسفانه بدون الگو بود . عکس مدل اصلی :

اما برای شنل از الگوی زیر استفاده کردم  :

برای مجموعه ایده ها و مدلهای قلاب بافی با کاموا هم از سایت زیر استفاده کردم که حتما با دیدنش لذت میبرین . مدل شنل که تو این سایت بود رو هم ببینین :

http://www.lemondedesucrette.com/

اگر به پستهای قبلی این سایت سر بزنین مدلهای متنوعی میبینین که همین سایت تو فیس بوک هم صفحه مخصوصی داره . البته اگر دوست دارین مدلهای بیشتری ببینین میتونین تو گوگل سرچ کنین crochet یا قلاب بافی .

امیدوارم تونسته باشم توضیح درستی بدم . متاسفانه از مراحل بافت عکس ندارم .

آخیش پز دادن چقدر مزه میده :)

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 12:11 توسط مامانی| |

بلاخره جلفا هم برفی شد اونم چه برفی

 

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:19 توسط مامانی| |

چند ساعت قبل از اینکه سال ۲۰۱۲ بشه تصمیم گرفتیم بریم اونور مرز شاید اندکی جشن و شادی و آتش بازی اوقاتمون رو خوش بکنه . برای آیدا هم از داستانهای دیده و خونده و شنیده دراینباره تعریف کردم تا بدونه که قراره چه اتفاقی بیفته و البته بگم که همه داستان رو قبول نکرد .

مثلا تصور میکرد که بابانوئل یا سانتا اصلا وجود نداره و در نتیجه اصلا موضوع سورتمه و گوزن و پیرمرد ریش سفید رو جدی نگرفت .

از اونجایی که ما تقریبا این ته ته ته ایران هستیم خیلی راحت کفشامون رو پا کردیم و پای پیاده رفتیم گمرک  (یه وقت فکر نکنین ما ته شهر زندگی میکنیم ها نه والا اینجا کلا همه چی به هم نزدیکه در نتیجه ما نزدیک گمرک هم هستیم ) و بازم پای پیاده از روی پل مرزی گذشتیم و به قول معروف رفتیم اونور آب یا همون اونور ارس . فقط هم پاسپورت مهر زدیم و بعدش هم سوار تاکسی شدیم و بعد از ۴۵ دقیقه رسیدیم نخجوان و محل جشن یعنی هتل تبریز . آره دیگه اونور هتل تبریز هم دارن .

حالا اگر تونستین بگین واحد پول نخجوان چیه . نه اینو خودم میگم "منات" با فتحه روی میم . شما لطفا حدس بزنین که ارزش منات چند تومان هست . یعنی باورکردنی نیست . حالا شما سعی کنین شاید درست گفتین ... آی آی آی تو گوگل سرچ نکنین ها خودم آخر پست میگم شما فقط حدس بزنین .

تو یه سالن بزرگ برنامه جشن و موزیک سنتی و آذربایجانی و موزیک غیر سنتی و ... برقرار بود که آیدا کلی شادی کرد و کنار درخت کریسمس همش چشمش به هدیه ها بود و انگار کم کم داشت باور میکرد که داستانم رو هوا نبوده .

بعد از سه ساعتی که داشتیم کم کم آماده رفتن میشدیم از پشت شیشه تیره یه اتاق دیدم که آقایی درشت هیکل مشغول آماده کردن یه ریش سفید و بلنده و به بابایی گفتم طرف داره میاد و دوباره موندگار شدیم . وقتی بابانوئل یا همون سانتا آماده ورود به سالن بود به آیدا شیشه تیره رو نشون دادم و گفتم نگاه کن و بگو که چی میبینی ...

چشمای دخترک دیدنی بود همینطور لبهای خوشگلش که باز مونده بود . دیگه واقعا باورش شده بود . از پشت شیشه یه پیرمرد درشت میدید با لباس قرمز و کلاه و مو و ریش سفید ...

گفتم بابانوئل سورتمه رو پشت بوم گذاشته و از اون اتاق داره میاد ... وقتی که سانتا وارد شد یه کیسه قرمز و یه عصای جادویی هم همراهش بود . دیگه آیدا قابل کنترل نبود . رفت با بابانوئل رقصید تصور کنین که بابانوئل ترکی آذربایجانی برقصه ... بعد هم که نوبت هدیه شد به آیدا گفتم که بابانوئل فارسی بلد نیست اما اشکالی نداره وقتی میکروفون به تو رسید یه شعر فارسی بخون و آیدا هم با یه ریتم خیلی شاد که باعث شد همه ترک زبانان حاضر درسالن شروع کنن به دست زدن یه توپ دارم قلقلیه رو خوند و سانتا با وجودیکه هیچی از شعر نفهمیده بود لطف کرد و یه هدیه به آیدا داد و دخملک ما چنان خوشحال شد که انگار همه دنیا رو تو دستاش داره .

آخر سر هم همگی همراه سانتا رفتیم تو حیاط هتل و چنان آتش بازی دیدیم که من به این سن و سال هم تا حالا همچین آتش بازی ندیده بودم چه رسد به آیدا ... بازم همون چشمای گشاد و دهان باز و ...

 آخر سر هم خیلی راحت انگار که رفته باشیم مهمونی وسایلمون رو جمع کردیم و سوار تاکسی شدیم و برگشتیم خونه و خوابیدیم . به همین راحتی

البته بگم که هزاران بار هم داستان رو با آیدا مرور کردیم چون دیگه خیلی باورش شده بود و میخواست بیشتر درباره جرئیات بدونه و گفت که برای سانتا نامه بنویس که سال دیگه من اینو میخوام و اونو میخوام . بعدش هم میخواست بدونه که آیا بابانوئل هم مثل فرشته ها همه کارهای بچه ها رو میبینه یا نه و ...

البته فکر نکنین که واه واه واه چه فرهنگ زده شدم ها کلی هم درباره عمونوروز تعریف کردم اما هنوز نمیدونم که نوروز که شد باید از کجا عمونوروز بیابم ...

حالا همینکه ما هم یه کوچولو شریک این جشن شدیم و تو اون سرما تونستیم کمی دلمون رو گرم کنیم به شادی اونور آبی ها  ما را بس .

و اما ارزش پول نخجوان یا همون منات : درست حدس نزدین . بله منات از دلار هم گرونتره و هی قیمتش بالا تر هم میره . اون شب که ما رفتیم هر منات ۱۹۹۰ تومان بود گردش کنیم همون ۲۰۰۰ تومن . تعجب کردین ؟ ما هم

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 23:50 توسط مامانی| |

آیدا : مامان یه دروغ بگو

من : برای چی دروغ بگم ؟

آیدا : میخوام ببینم که میتونم از چشمات بفهمم که دروغ گفتی یا نه

من : نه عزیزم فقط مامانها میتونن از چشم بچه هاشون بفهمن که دروغ گفتن یا نه

بعد از کلی پافشاری ....

من : تخم مرغ سیاهه

آیدا : واااای من دارم از چشمات میفهمم که تخم مرغ سفیده !

سلام دوستان

تو این مدت که نبودم دو بار رفتیم تهران یه بار هم سال نو میلادی رفتیم نخجوان . کامپیوتر هم که مرده بود و کلی با فرمت و دستکاری بلاخره در خدمتتون هستم . ببخشید که تاخیرم زیاد بود و نگران شدین . خوبه که الان نیستین که تو چشمام رو ببینین ....

یه وقت فکر نکنین دروغ گفتم ها واقعا با خرابی کامپیوتر مشکل داشتم و گاهی شبها با دستگاه بابایی میتونستم ایمیل چک کنم یا یه سری به فیس بوک بزنم . راستی برای تبریک تولدم هم ممنون . ۴ دی تولد مامانی بود که همینجا تو جلفا بودیم . آیدا میگفت میریم تهران و برای مامان گل میگیریم اما وقتی رفتیم تهران کلا فراموش کرد ...

چند تا عکس هم بدم

 

این عکس آخر هم هنر اینجانبه که برای آیدا کلاه و شنل قلاب بافی کردم . رفع ساعتهای بیکاری .

بعدا میام و درباره سال نو میلادی و نخجوان و بابا نوئل یا همون سانتا و عکس العمل آیدا براتون مینویسم

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 12:29 توسط مامانی| |

میخواستم بنویسم یه غلط اما دیدم به خودم توهین نکنم بهتره ! تو ماه گذشته یکی دوبار پیش اومده که از سر ناچاری به آیدا گفتم که اگر انقدر منو اذیت کنی من پیر میشم ...

چه کنم ؟ آخه انقدر پر انرژی شده که دیگه توان همراهی کردن رو ندارم . جلفا که میایم خیلی تنها و بی برنامه هستیم . نه بیرون رفتن خاصی داریم نه آشنایی نه رفت و آمدی نه ترافیکی نه کار خونه و نظافت آنچنانی (آخه خیلی تجهیزات و وسایل که نداریم هی بخواهیم بمالیم و بشوریم) نه کلاسی نه مهدی نه باشگاه ورزشی خلاصه هیچی ... نه اینکه هوا هم سرد شده بازی تو حیاط خیلی کمتر شده . خوب فکر کنین من و آیدا از وقتی چشمامون رو میمالیم و بیدار میشیم تا وقتی خمیازه میاد و میخوابیم داریم با هم سر و کله میزنیم ...

حالا همه اینا رو گفتم که اشتباه خودم رو یا همون غلط رو یجوری ماست مالی کنم ...

عکس العملهای آیدا

یه بار رفت بغل مامانم و گفت : مامان شهین اگر مامانم پیر شد تو مامان من میشی ؟

بعد هم چنان بغضش ترکید که انگار چی شده !!! مامانم هم چنان منو نگاه کرد که از هزارتا بد و بیراه بدتر بود و بعدش هم گفت که آخه چرا به بچه این چرت و پرت ها رو میگی ؟؟؟

یه بار هم صبح اومد تو اتاقم و گفت :

مامان اگر بیای رختخوابم رو مرتب کنی پیر نمیشی ؟

اینم از فحش بدتر بود . بازم از این قبیل جمله ها گفته که هر کدومشون مثل یه سیلی تو گوش اینجانب فرود اومد .

دیشب هم که داشتیم سر زود خوابیدن و اینکه بچه ها باید ساعت ۹ بخوابن و ... با هم حرف میزدیم خیلی آروم و با مظلومیت اومد و گفت : ببین مامان یه روزی من میمیرم دیگه تو منو نداری و تنها میشی !!!

یعنی من و بابایی فقط هم رو نگاه کردیم . قلبم تیر میکشید که آخه این بچه چه میدونه مردن یعنی چی و اصلا از کجا این موضوع رو یاد گرفته ؟؟؟

بعدش هم براش توضیح دادم که حرف قشنگی نزده ...

واویلا از دست این بچه ها . چی بگم دیگه ...

اینجا حسابی سرد شده اما از بارندگی و برف کوچکترین خبری نیست . هر بار که میشنوم تهران برف میباره کلی تعجب میکنم چون آسمون ما آفتابیه .

من خیلی بهترم و فقط گاهی نشونه هایی از اون آنفولانزا دیده میشه که اونم آخراشه .

راستی آیدا انقدر عشق چتر داشت که براش خریدیم اما از وقتی صاحب چتر شده حتی یه قطره هم از آسمون نباریده !

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 11:49 توسط مامانی| |

ما برگشتیم جلفا اما از اونجایی که دچار یه چیزی بین سرماخوردگی و آنفولانزا شدم اصلا نمیشد بیام و بنویسم .

اینم لطف آیدا که گفته :

مامان گلوت درد میکنه دیگه چرا غر میزنی ؟ غر زدن نداره که !!!

فقط خواستم بدونین که چقدر مریض بودم و چقدر ازمن پرستاری شد !

رفتیم تهران عروسی و دوباره آیدا خانوم کلی خوش بود و رقصید . تو گیر و دار تهران بودن و گشتن هم اون مرحله اول برف باریدن رو هم دیدیم و کلی تعجب کردیم که آبان ماه تهران به خودش برف دید و چشمان دخملک هم به نور و سفیدی برف روشن شد .

اینم تیپ دخترک خونه ما که آماده شده بود برای عروسی رفتن .

اینجا هم هوا حسابی سرد شده اما ظاهرا جلفا از اوندسته شهرهایی هست که در مجموع بارندگی برف رو کمتر میبینه .

زودی میام و کلی مینویسم این پست بیشتر شبیه پیش درآمد پستهای بعدی خواهد بود .

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 1:17 توسط مامانی| |

سه حالت داره :

حالت اول : بذار ببینم تو شورتم آب ریخته یا جیشه !

من چپ چپ نگاش میکنم و میگم مگه تو شورتت شیر آب داری ؟ خوب معلومه دیگه حتما جیش کردی .

آیدا : اشکال نداره یه قطره کوچولو فقط خیس شده !

حالت دوم : بذار ببینم آب ریخته تو شورتم ...

با دقت نگاه میکنه

آیدا : نه خداروشکر خشکه هیچی نریخته !

بعدش هم دوباره شورتش رو میکشه بالا ... آخه حیفه کمی زودتر بره دستشویی ...

حالت سوم : ماااااماااان جیش دارم .

بعدش هم میره تو اتاقش و دوباره مشغول بازی میشه ! فقط اعلام میکنه اما تا کی راضی بشه و بره دستشویی کسی نمیدونه ...

دعوامون شده بود و آیدا داشت گریه میکرد . جدیدا تا چیزی میشه گریه با صدای بلند هم شروع میشه . عصبانیت خودم رو نشون دادم و گفتم سریع بره دست و صورتش رو بشوره و دیگه هم صدایی از گریه شنیده نشه . رفت دستشویی که صورتش رو بشوره همینکه شیر آب رو باز کرد با همون صدای لرزون گفت : صدای گریه من نیست ها صدای شیر آبه ...

دلم براش سوخت دوست داشتم بغلش کنم اما بهتر بود کوتاه نیام ...

فکر کنم آخر همین هفته راهی تهران بشیم . انقدر که آیدا سراغ وسایلش رو میگیره و مثلا میاد میگه فلان چیزم کجاست و من باید توضیح بدم که تهران تو اتاقت و فلان جا و ... خسته شدم واقعا . آیدا هم تقصیری نداره اسباب بازیها و وسایلش رو میخواد . البته اینجا هم کلی خرت و پرت و عروسک همراهش آورده و دور و برش شلوغه اما بازم یاد یه چیزایی رو میکنه که در دسترس نیستن . همش میگه میریم تهران میریم عروسی میریم خونه مامان ... مامان ... (مامان بزرگها) و خلاصه یاد همه هست . پس نگران ما نباشین میدونین دیگه میریم به سمت تمدن ظاهری یعنی اینکه از اینترنت خبری نیست .

 (بابت تیتر این پست باید بگم که هر چی فکر کردم تیتر مناسبتری یافت نشد )

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 17:17 توسط مامانی| |

خوب باید اول تمرکز کنم ببینم از کجا شروع کنم ... آهان از علاقه آیدا به کارتون و انیمیشن چطوره ؟

یه لیست اگر بخوام براتون بنویسم که بدونین آیدا چه کارتونهایی رو دوست داره کل این پست رو باید به اسمشون اختصاص بدم ... اما فعلا به چندتا اسم مختصر اکتفا میکنم :

میکی موس . انواع انیمیشن های مربوط به باربی و پرنسس های مختلف . مستر بین . پوپو و دزد عروسکها . زیبای خفته . تام و جری . تام و جری . تام و جری . باگزبانی . توت فرنگی . شان د شیپ یا همون بره ناقلا . لئو سلطان جنگل . دورا . تله توبیز یا همون توپولوها . و هر کارتونی که توش دزد و کار هیجان انگیز و انواع جادوگر بدجنس و بچه های شیطون داشته باشه از اونور عاشق پرنسس ها و لباسهاشون و کارهاشون هم هست !

وسطاش عاشق صحنه هایی هست که اتفاقهای خاص میفته مثلا همینکه تام و جری با هم خوب میشن میاد و میگه مامان بیا ببین پیشی و موشی با هم دست دادن باهم دوست شدن ...

درضمن باید بگم که اگر کوتاه بیایم که نمیایم باید ۲۴ ساعت بشینیم و کارتون و سی دی ببینیم . جدیدا هم یادش دادم که دستگاه خراب میشه و خودت دیگه نمیتونی سی دی ببینی اونوقت دیروز اومده میگه مامان دستگاه تب کرده بیا دست بزن خیلی داغه ....

آیدا همراه تله توبیزها مشغول دیدن کارتون تله توبیز ... تا جایی که تنوع عروسکهاش اجازه بده میشینه همراهشون کارتون مخصوصشون رو میبینه . کارتون پلنگ صورتی همراه عروسک پلنگ صورتی . کارتون باربی همراه عروسک باربی و ...

خوب این تنوع انتخاب کارتونی بود . حالا درباره لباس :

به زور راضی میشه لباسهای رنگ تیره بپوشه . به لباس سیاه کلا میگه لباس کثیف . همه چی باید صورتی و بنفش و .... بعد که میریم برای خرید میره برای خودش جوراب اسپایدر من انتخاب میکنه . میگم این جوراب پسرونه است جواب میده من اسپایدر من رو دوست دارم ...

همینجور گلسر پشت گلسر و هر رنگی که تصورش رو بکنین تو وسایل آیدا پیدا میشه . گردنبند و انگشتر خصوصا طرح کیتی و ساعت صورتی و انواع تل سر و .... بعد کارتون کایلو رو که میبینه میگه منم دوست دارم مثل کایلو مو نداشته باشم منم میخوام کچل بشم بهم بگن آیدا کچل ...

من نمیدونم پرنسس چیه بعدش کچل شدن چیه !!! خلاصه که هنوز من دستم نیومده که دخملکم کدوم  ساز رو دوست داره . البته میدونم که کم کم بعد از چهارسالگی همه چی فرم و رنگ خاص خودش رو میگیره ...

 جدیدا هم که میشینه پای شبکه های کارتونی ماهواره و میرسه به تبلیغ همه موضوعهای تبلیغ رو درخواست میده . مامان از این کیتی منم میخوام . مامان این باربی رو میگیری ؟ مامان من کالسکه بی بی میخوام . مامان کی برام کیف و عصای پرنسسی میگیری ؟ .... البته درخواستاش در همین حد باقی میمونه تا تبلیغ بعدی دوباره داستان تکرار میشه .

 این عکس جدید گرفته شده . ما جلفا هستیم همچنان ...

نمیدونم تونستم درست و حسابی درباره تنوع سلیقه آیدا توضیح بدم یا نه . راستش داستان زیاده دراینباره و همه ماجرا همین نیست اما تو این دوره زندگی آیدا خیلی رنگش پررنگ شده . خواستم براش اینجا بنویسم که بدونه .

درضمن من آخرش جوراب اسپایدر من رو نگرفتم بعدش هم پشیمون شدم که باز بحث دختر و پسر برای آیدا راه انداختم ...

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 17:20 توسط مامانی| |

یه چیزی درباره این حشرات یادم رفته بود تو پست قبلی بنویسم اونم درباره مگس بود : یه روز انقدر صبحانه اش رو کشدار کرد که من حوصله ام سر رفت و با لیوان چای از سر میز بلند شدم . نگو  روی میز یه مگس هم بوه ...

آیدا : مامان این مگسه دلش چی میخواد ؟

من : کدوم مگسه ؟

آیدا : همین مگسه که چشماش طوسیه

داشتم فکر میکردم که چه خوب دخترکم رنگ طوسی رو هم بلده بعدش گفتم نمیدونم شاید دلش صبحانه میخواد . چطور مگه ؟

آیدا : آخه داره دستاش رو میماله به هم !

(تا حالا این صحنه رو دیدین که مگسها چجوری دستاشون رو میمالن به هم ؟)

حالا این دختر کوچولو با اینهمه کنجکاوی و کلی حرف و سوال جدیدا یه جوابهایی میده و یه چیزایی میگه که من و بابایی یا میخندیم و درواقع منفجر میشیم یا کلی تعجب میکنیم و با دهن باز هم رو نگاه میکنیم .

همگی نشستیم سر میز شام . مشغول غذا کشیدن برای آیدا شدم که چشمم افتاد به چراغ روشن آشپزخونه و گفتم آیدا جونم برو چراغ آشپزخونه رو خاموش کن ٬ روشن مونده .

آیدا : ای بابا یه کلمه اومدیم بشینیم هاااااا

(خیلی جالبه که نمیدونه چه چیزهایی رو کجا باید بکار ببره )

شبها آیدا معمولا روی مبل دراز میکشه تا ما نازش کنیم یا ماساژش بدیم و کم کم میخوابه . اومد که دراز بکشه دید بابایی هم لم داده روی مبل و با پاهاش سعی کرد بابایی رو کنار بزنه . بابایی اعتراض کرد که چرا با پاهات لگد میزنی ؟

آیدا : پس چی کار کنم ؟ با دستم لگد بزنم ؟

 وقتی اشتباهی میکنه که من و بابایی از دستش عصبانی میشیم :

آیدا : حداقل یکی مهربون باشه فقط یکی عصبانی بشه . آخه من الان چکار کنم . یکی مهربون بشه دیگه ...

آی لجبازی ادامه داره . آی حرف گوش نکردن ادامه داره . آی .... آی .... بعد هم که اشتباه میکنه و تنبیه میشه میره تو اتاقش با یه حالتی معذرت خواهی میکنه که انگار هیچ اشتباهی نکرده یا میاد میرون و میگه :

من که معذرت خواری کردم چرا مهربون نمیشی ؟

یا میگه : حالا که معذرت خواری کردم برام کارتون میزاری ؟ (فقط دلش میخواد به هدفش برسه )

تو پست بعدی درباره تنوع سلیقه این دختر کوچولو میگم که ببینین چه رنگ وا رنگه :)

 

نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 23:49 توسط مامانی| |